
نباشی تو دنیا می خوام نباشه
این روزگار روزگارش سیاه شه
دلم واسه کی جز خودت فدا شه
نباشی تو دنیا می خوام نباشه
عشق تو آبروی من داشتنت آرزوی من
اسم قشنگت با یه بار همیشه تو گلوی من
جز تو کسی رو ندارم سر روی شونش بذارم
خوت می دونی نازنین که من چقد دوستت دارم

نمی دونم تو کجایی دل تو مال کیه
اون دو تا چشمای نازت حالا تو فال کیه
نمی دونم خالیه دستاتو کی پر می کنه
جای عکس من تو چشمات دیگه چشمای کیه
نمی دونم می دونی دیونتم مثه قدیم
مثه اون لحظه که گفتی حالا عشقو بلدیم
نمی دونم می دونی هنوز چقد دوستت دارم
هنوزم اسمت میاد به یاد چشمات بیدارم
ناز گلم یادش به خیر خاطره هامون یادته
اون همه دیونگی ها سادگی ها یادته
یادته روزای بارون چقد عاشق می شدیم
همه دنیات می شدن دوستت دارمت ها یادته؟





با من امشب چیزی از رفتن نگو
نه! نگو! از این سفر با من نگو
من به پایان می رسم از کوچ تو
با من از آغاز این مردن نگو
کاش می شد لحظه ها را پس گرفت
کاش می شد از تو بود و تا تو بود
کاش می شد در تو گم شد از همه
کاش می شد تا همیشه با تو بود
با من امشب چیزی از رفتن نگو
نه! نگو! از این سفر با من نگو
من به پایان می رسم از کوچ تو
با من از آغاز این مردن نگو
کاش فردا را کسی پنهان کند
لحظه را در لحظه سرگردان کند
کاش ساعت را بمیراند به خواب
ماه را بر شاخه آویزان کند
می روی تا قصه را غم نامه تدفین گل
می روی تا واﮋه را باران خاکستر کنی
ثانیه تا ثانیه پلواره ویران شدن
می روی تا بخشی از جان مرا پرپر کنی
با من امشب چیزی از رفتن نگو
نه! نگو! از این سفر با من نگو
من به پایان می رسم از کوچ توبا من از آغاز این مردن نگو....
نه! نگو! از این سفر با من نگو
من به پایان می رسم از کوچ تو
با من از آغاز این مردن نگو
کاش می شد لحظه ها را پس گرفت
کاش می شد از تو بود و تا تو بود
کاش می شد در تو گم شد از همه
کاش می شد تا همیشه با تو بود
با من امشب چیزی از رفتن نگو
نه! نگو! از این سفر با من نگو
من به پایان می رسم از کوچ تو
با من از آغاز این مردن نگو
کاش فردا را کسی پنهان کند
لحظه را در لحظه سرگردان کند
کاش ساعت را بمیراند به خواب
ماه را بر شاخه آویزان کند
می روی تا قصه را غم نامه تدفین گل
می روی تا واﮋه را باران خاکستر کنی
ثانیه تا ثانیه پلواره ویران شدن
می روی تا بخشی از جان مرا پرپر کنی
با من امشب چیزی از رفتن نگو
نه! نگو! از این سفر با من نگو
من به پایان می رسم از کوچ توبا من از آغاز این مردن نگو....



سوختم باران بزن شاید تو خاموشم کنی
شاید امشب سوزش این زخمها را کم کنی
آه باران من سراپای وجودم آتش است
پس بزن باران بزن شاید تو خاموشم کنی




عجب تکلیف بی نهایتی است دوست داشتن
وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم
وقتی که او تمام کرد من شروع کردم
وقتی او تمام شد من شروع کردم
و چه سخت است تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن
مثل تنها مردن







.jpg)











.jpg)





....



















